سلااااااااااام
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
«. . . سعیدة سعیدة امراة تکرم زوجها ولا تؤذیه وتطیعه فی جمیع احواله ;
خوشا به سعادت و خوشا به سعادت آن زنی باد که شوهرش را بزرگ دارد و به او آزار نرساند و همیشه از شوهرش فرمانبری کند .»
ان شاءالله که حال همه خوب باشه
ببخشید یه مدتی نبودم....الانم که اومدم کلا ذوق و شوقم برای ادامه خاطره از بین رفته
ولی حالا یه جورایی ذوق و شوق رو بر میگردونیم
دیگه وقتی مشاور اعظم(خواهر شوهر بزرگه)بگه چرا دیگه نمینویسی باید
آب دستتِ بزاری زمین و بیای ادامه خاطره رو بنویسی
(خواهر شوهر ذلیل به من میگنا
)
قابل توجه خانوم زهره محمدی یکی از خواننده های این وبلاگ که خواهر شوهر نداره
خبــــــــــــ....ادامه ی ماجرا....فردای اون روز که من با مریم حرف زدم مشاور اعظم گرامی زنگ زدن خونمون من داشتم میرفتم بیرون
بعدش که از شرایط برادرشون گفتن و معیاراشون قرار شد که روز تولد حضرت علی اکبر(ع) مادرشوهر عزیز و خواهرشوهرم بیان خونمون

آخــــــــــــر هفته شد و طبق معمول استرس ما دختر خانوما روزی که قرار بیان برای دیدن دختر شروع شد
این شرایط برام خیلی پیش اومده بود ولی اون روز بازم مونده بودم چی بپوشم
یعنی ما خانوما این مشکل رو همیشه داریم
خلاصه بعد از ظهر که اومدن زنگ درو که زدن من از پشت پنجره که نگاه کردم دیـــــــــــدم بعــــــــــــــله همون خانومیه که اومده بود
کلاسمون
خلاصه اون روز کلی با هم حرف زدیم....ولی من نفهمیدم که مادرشوهرم از من خوشش اومده یا نه...تا فرداش که زنگ زدن خونمون
که برای جمعه با آقا پسرشون بیان....
جمعه که شد من انقدر استرسم زیاد شد که میخواستم بی خیال ازدواج بشــــــــــــــم کلا
...
خلاصه نوبت به صحبت کردن من و همسرجان رسید....ولی من اون جلسه اصلا نتونستم حرف بزنم اصلا انگار بلد نبودم کلمه هارو
کنار هم بزارم و این خواستگاری اولین خواستگاری بود که من نمیتونستم حرف بزنم قبلیارو خیلی راحت حرف میزدم و معیارامو میگفتم

و بالاخره مقوله خواب رفتن پا که باعث شد اصلا آخرای حرفامون نفهمم چی شد به خاطر همینم مامان برای صحبتای جلسات بعد
تو اتاق مبل گذاشت...
و این بود ماجرای خواستگاری ما...
ولی در کل ازدواج واقعا خواست خداست.....بسپارین دست خدا خودش میدونه هم کُف آدمو چه جوری پیدا کنه...
الهی که همه ی جوونا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن